به نام خدا

نویسنده: حمید ابراهیم پور

هنگامی که ظلمت ددان خبیث بر ما سایه کشید تو به صبحی بی بدیل انسان را مومنانه زاده شدی و پیشانی بر درگاه حضرت حق با عشقی گرم و نامیرا که زاد و رود تمام زیبایی هاست به دفاع از عزت و آزادی انسان برخاستی و اینگونه بود که جنگ زیبا شد. تو پیش از آنکه به میدان جنگ در آیی همه ی تعلقات خود را بر خاک افکندی و بر سبیل ابراهیم (ع) همه ی اسماعیلت را پیش پای حضرت دوست قربانی کردی و چنان از خود خالی شدی که آسمان در تو نازل شد و کدام گلوله ی خصم می تواند آسمان زیبا را فرو بریزد؟!

تو پیش از جنگیدن با مار های بیرون خزیده از غار های کینه و نفرت، اژدهای نفس را کشتی و خود را در هوای غایت خویش به سوی خدا خلق کردی و مصون از همه ی تطمیع ها، تردید ها و توطئه ها پای در میدان خلق حماسه خویش گذاشتی و با همه ی وجودی که خالصانه از خدا و به سوی خدا بود به دفاع از حق برخاستی و استوار تر از کوه در برابر تجاوز کرمکان حقیر کینه و نفرت ایستادی و مردانه جنگیدی اما نه با گلوله، که با عشق، این برپا دارنده همه ی زیبایی ها و اینگونه بود که جنگ زیبا شد!

بریده از خواهش ها، از رنگ ها، از دروغ ها و نیرنگ های کوچک و بزرگ، از هر آنچه که تو را از خدا دور می ساخت دور شدی و خدا چقدر نزدیک شد، حتی نزدیک تر از رگان گردنت و تو از شوق این همه حضور منبسط شدی و اضلاع تاریک جهان را روشن کردی و فروتنانه و گشاده رو و مهربان بر آستانه ی حضرت دوست به خاک افتادی و آسمانی شدی و اینگونه بود که جنگ زیبا شد!

تو زیبا بودی که جنگ زیبا شد! در گرماگرم نبرد بر سجاده ی تو بود که درخت صلح و دوستی گل می داد. تو از هر معبری به خدا می رسیدی و در هر سنگری در خدا پناه می گرفتی و از میدان های مین با خدا عبور می کردی و سیم های خاردار عداوت را با دست خدا قیچی می کردی! تو در لحظه لحظه های نبرد در کمین بهشت خدا بودی. خون تو بود که یاس ها را آب می داد و برای کبوتران غریب و دلتنگ دانه های بشارت می ریخت و اینگونه بود که جنگ زیبا شد!

جنگ زشت است! جنگ آتش خباثتی است که شیطان بر می فروزد و باد های مسموم هدایتش می کنند. جنگ ظلمی است آشکار که بر آمده از ظلمات کبر و خودخواهی و فزون طلبی آدمی است. حاصل جاهلیت آدمی نسبت به خدایی است که از خودش به او نزدیک تر و مهربان تر است. جنگ ریشه در کبر و جهل و بی خردی و زیاده خواهی آدمیانی دارد که از برکات ایمان و عشق به خدا محرومند. از اولین جنگی که قابیل آغاز کرد تا در تمامی جنگ هایی که بشر متمدن نمای امروز در گوشه گوشه جهان پی می گیرند، تنها این خباثت است که در بطن شیطان تکرار می شود، اما جهاد نبردی برای زدون خباثت ددان و متجاوزان و دفاع از حریم عشق و دوستی و فرصتی است برای تجلی مومنانه انسان، این زیباترین مخلوق خدا و سنگری فتح ناشدنی برای حفظ حریم عزت و شرف و آزادگی است و تو جهادگر مومن به فرمان خدای بخشنده و مهربان هر گام را نه تنها به نام که به سوی لطف و رحمتش آغاز کردی و از او برآمدی و در او شدی و اینگونه بود که برکات حضرت حق بر سفره جهاد تو نازل گردید و جنگ زیبا شد!

هیچ دل عاشقی برای جنگ تنگ نمی شود. جنگ شراره ی انسان سوز ددمنشان شیطان صفت است و مومن همواره از آن تبری می جوید، دل مومن همواره برای فرصت های ناب به خدا رسیدن برای صلح و دوستی و مهربانی تنگ می شود، دل مومن در پشت تمام دیوار ها دلتنگ پنجره هایی است که به سوی خدا باز می شود. کسانی که صلح و دوستی را مایه سر افکندگی و حقارت خود می دانند و با جنگ و تجاوز به حریم دیگران در پی سر افرازی هستند، از برکات بیکران عشق و خرد محرومند و در بند جهل و خود خواهی و کبر و غرور و زیاده خواهی خود گرفتارند. اما تو آزاد از همه ی تعلقات، بیزار از خواهش های حقیر نفس، دل زده از رنگ و ریای مکرر و منزجر از دروغ های کوچک و بزرگ و خسته از همه ی آنچه تو را از خود و خدا دور می سازد. دلتنگ فرصت های نابی هستی که در خلوت ساده و بی ریا و پر از اخلاص سنگر ها جا مانده اند. تو بار ها با فروتنی عاشقانه و با "ایثار" که زیباترین برج نیایش است جهان را به صلح و دوستی و برابری و برادری دعوت کردی و اینک میدان های زندگی تشنه ی همان زیبایی هاست که در سنگر دل و جانت خلوت گزیده اند!

آن سنگر های خالی از دنیا و سرشار از خدا را به کوچه ها بیاور! پیچا پیچ جاده ها و گرداگرد میدان های زندگی بدون عشق و خرد، برهوت مردگی است که با رنگهای فریبنده شیطان در آمیخته است. سنگر عشق و ایمان و ایثار و فروتنی ات را مهربانانه به کوچه ها بیاور تا در پناهش از خود گذشتن و به خدا رسیدن  را تجربه ای تازه کنیم، دل های گمشده در اوهام پاییزی تشنه حضور بی رنگ و ریای تو هستند... .

ما بیش از همیشه به حضور مومنانه ات نیاز داریم... به فروتنی مخلصانه، به دوست داشتن و دوست داشته شدن، به قسمت کردن مهربانی و گسترش عدالت، به سلامت رفتار و به نیکویی گفتار، به از خود گذشتن و به خدمت خلق در آمدن... و به همه ی اینها برای "به سوی خدا رفتن" نیاز داریم... .

رحمت و بخشایش حضرت حق بر آنان باد که چشمه های خردشان زندگی را سبز و ظهر ایمانشان کوچه ها را روشن می دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1392ساعت 23:5 توسط حميد ابراهيم پور |

شاعر: حمید ابراهیم پور

عیدانه ی تو سبز ترین روز جهان
عیشِ گل و سبزه و طرب های نهان
عیدانه ی من خوشی و شادی شما
ای ملت سرفراز و پاک ایران

 

+ نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390ساعت 11:40 توسط حميد ابراهيم پور |

"هفت" سین
نویسنده: حمید ابراهیم پور


چرا هفت سین؟! ما نمی دانیم رازتقدس عدد هفت چیست و مبنای آن از کجا ی پیش از تاریخ آغاز شده است.با این همه می دانیم عدد هفت در بسیاری از سنت ها و مراسم و اعتقادات بشری در چهار گوشه ی جهان تکرار شده است،از عبور قهرمان قصه مادر بزرگ از هفت کوه و هفت دریا تا هفت معجزه حضرت مسیح در انجیل و هفت بار مردن در آیین هندیان برهمایی،عدد هفت در هاله ای از راز به کار رفته است.
در تورات به هفت روز اشاره می شود و پیروانش را به شش روز کار و کوشش و یکروز استراحت توصیه می کند.معابد شهر های بابل و آشور هفت طبقه داشت و آسمان نیز هفت طبقه دارد و جهنم نیز از هفت طبقه تشکیل شده است؛ در شاهنامه هفت خوان شرح داده می شود و حضرت یوسف خوابی را تعبیر می کند که هفت گاو لاغر ، هفت گاو چاق را می خورد و عطار هفت شهر عشق را می گردد و بر سر سفره نوروزی ما هفت سین چیده می شود که بنا به نظر محققان در پیش از اسلام هفت شین بوده است،شهد،شکر،شمع،شمشاد،شیر،شراب و شایه (میوه).که به علت مغایرت شراب با اعتقادات اسلامی تبدیل به هفت سین شده است...
هفت سین نوروزی ما عبارتست از سبزه ، سرکه ، سیب ، سیر، سماق ، سنجد ، سمنو و البته قرآن مجید به نشانه ی اعتقاد و ایمان و توکل ما به خدا زینت بخش سفره نوروزی است و همچنین آب و آیینه به عنوان نماد پاکی و روشنی و تخم مرغ و ماهی به نشانه ی حضور زندگی و ادامه ی حیات در سفره نوروزی ما جای ثابتی دارد. هفت طبقه جانتان از جوشش و رویش بهاری نوروز سرشار باد.


www.ghoghnos100.blogfa.com

 


 

+ نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390ساعت 11:39 توسط حميد ابراهيم پور |

نو "روز"
نویسنده: حمید ابراهیم پور

روزی  که عشق و خرد در ما جوانه ای تازه زند آن روز نوروز ماست،روزی که دیگران را نه هم وزن موجودی بانکی شان! که هم وزن انسان بودنشان قدر بشناسیم،آن روز نوروز ماست روزی که در اوج قدرت بخشنده ای مهربان و فروتن باشیم آن روز نوروز ماست،روزی که در برابر صاحبان قدرت دست و پا و دلمان نلرزد و سخن حق را بر زبان آوریم،آن روز نوروز ماست.روزی که با کلامی تازه دل و جانی  را تازه کنیم آن روز نوروز ماست.روزی که افتاده ای به همت دست بی منت ما بر خیزد آن روز نوروز ماست.روزی که دیگران را نه به خاطر خودمان! که به خاطر خودشان دوست داشته باشیم آن روز نوروز ماست،روزی که با نسیم عشق و خرد، ابر های کدورت را از آسمان روابط خود با دیگران برانیم آن روز نوروز ماست.
روزی که از زمستان مردگی در آییم و به محضر آفتاب بر آییم آن روز نوروز ماست، روزی که به شکرانه عشق دانه های روشن شور و شادی را به دست محبت بر خاک های تاریک بیفشانیم؛ آن روز نوروز ماست،روزی که فروتنانه به کوچه لبخند زنیم و سلام گوییم آن روز نوروز ماست،روزی که برای شب همسایه چراغ بریم آن روز نوروز ماست؛روزی که دل به ذلف یار گره زنیم و جان به شور آریم آن روز نوروز ماست،روزی که به اندیشه ای نو،جانی را تازه کنیم آن روز نوروز ماست...
در نوروز بود که جهان از عدم در آمد و در نوروز بود که انسان خلق شد و در چنین روزی بود که پای در بهشت بنهاد،تقدس آتشکده های کهن از نور آتش نوروز بود، و در نوروز بود که ابراهیم (ع) بت ها را فرو ریخت و در نوروز بود که تیغ بر گلوی نفس خویش نهاد و اسماعیل (س) سرشار از نوروز بود، تمام روز های یوسف (ع) در چاه، نوروز بود و موسی (ع) در کوه طور دلباخته روشنایی نوروز شد و عیسی (ع) در نوروز بود که چشمها را بینا می کرد و در نوروز بود که صدای حضرت جبرئیل در حرا پیچید...
انسان در نوروز است که بر می خیزد و می بالد و به بار می نشیند و سایه می گسترد،آن کس که با خدا و به سوی خداست تمام روز هایش نوروز است،تا جهان هست،نوروز هم هست و تا نوروز هست زندگی سرشار از عشق و خرد و شور و شادی و آفرینش است.هر روزتان نوروز باد!


www.ghoghnos100.blogfa.com


+ نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390ساعت 11:39 توسط حميد ابراهيم پور |

نو "روز"
نویسنده: حمید ابراهیم پور

روزی که از زمستان مردگی در آییم و به محضر آفتاب بر آییم آن روز نوروز ماست، روزی که به شکرانه عشق دانه های روشن شور و شادی را به دست محبت بر خاک های تاریک بیفشانیم؛ آن روز نوروز ماست،روزی که فروتنانه به کوچه لبخند زنیم و سلام گوییم آن روز نوروز ماست،روزی که برای شب همسایه چراغ بریم آن روز نوروز ماست؛روزی که دل به ذلف یار گره زنیم و جان به شور آریم آن روز نوروز ماست،روزی که به اندیشه ای نو،جانی را تازه کنیم آن روز نوروز ماست.
در نوروز بود که جهان از عدم در آمد و در نوروز بود که انسان خلق شد و در چنین روزی بود که پای در بهشت بنهاد،تقدس آتشکده های کهن از نور آتش نوروز بود، و در نوروز بود که ابراهیم (ع) تیغ بر گلوی نفس خویش نهاد و اسماعیل (س) سرشار از نوروز بود، تمام روز های یوسف (ع) در چاه، نوروز بود و موسی (ع) در کوه طور دلباخته روشنایی نوروز شد و عیسی (ع) در نوروز بود که چشمها را بینا می کرد و در نوروز بود که صدای حضرت جبرئیل در حرا پیچید...
انسان در نوروز است که بر می خیزد و می بالد و به بار می نشیند و سایه می گسترد،آن کس که با خدا و به سوی خداست تمام روز هایش نوروز است،تا جهان هست،نوروز هم هست و تا نوروز هست زندگی سرشار از عشق و خرد و شور و شادی و آفرینش است.هر روزتان نوروز باد!


www.ghoghnos100.blogfa.com

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 16:58 توسط حميد ابراهيم پور |

روز ناشکننده خدا

نویسنده: حمید ابراهیم پور
جشن نوروز کهنسال ترین سنت نیکوی این سرزمین و برجسته ترین نماد هویت فرهنگی و تاریخی ملت ماست، نوروز از عمق تاریخ و از پس و پیش رنجها،شادیها و شکستها و پیروزیها،همذات با بهار،همراه با آفتاب و همنفس با زندگی،روشن و استوار نسل به نسل،گشاده دست و زاینده پیش آمد و شکوفنده و سبز،راه به آینده می سپارد.
نوروز، روز وحدت ملی، روز دوستی و روز پالایش روح جمعی از ارواح خبیث کینه و نفرت است،روز غبارروبی جان است،روز دور انداختن کهنگی و در بر گرفتن تازگی است.روز روشنایی عشق است که در مجمر دلهای پیوند خورده، شعله ور می شود و خاموشی سرد و گزنده ی زمستانِ درون را به آتش می کشد و در پرتو حضور درخشان خویش،مهربانی را می نمایاند.
نوروز روز آشنایی است،آشنایی با خود،با دیگران،با طبیعت و با جهان هستی است.روز نو دیدن و نو گفتن و نو شنیدن است و گزافه نیست اگر بگویم نوروز کهن ترین و تنها سنتی است که در این عصرمدرنیته،بی ذره ای غبار کهنگی، نو تر از زمانه می درخشد و می شکوفد و می شکوفاند! سنتی با این قدمت دیرینه و با چنین ریشه های عمیق و گسترده و با این همه زیبایی بی بدیل در فرم و محتوا و تاثیرات شگرف و همه جانبه اش بر زندگی درون و برون انسان این سر زمین، نه تنها در این میان سنتهای ملی کشور ما که حتی در میان سنت های همه ی اقوام و ملل جهان بی همتاست.


بقیه مقاله در ادامه مطلب...

www.ghoghnos100.blogfa.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 12:43 توسط حميد ابراهيم پور |

شاعر: حمید ابراهیم پور

 

"زرد" کلید افق های گمشده

و در گشوده بر

ــ حضور همیشه آفتاب است

طلای آرزو های روان

در پیچ پیچ لحظه ها

و زیور امید های

               -پیوسته با خداست

زرد آغازی دیگر

در انتهای هر مرگ

-که فرو می افتد

"آبی" سرود معبد آفتاب است

تجلی آفرینش انسان

در فرامرز امکانی دیگر

آبی،آبیست

آسمان،آبیست

دریا،آبیست

و دل من نیز!

"بنفش" رود است

بر بستری از افسون ترانه هایی سرخ

که راه به دریایی از

-شبنم و ستاره می برد

"سرخ" خون است

خون موج های فرا رفته و

-خون دریاست

فریاد بلند رنگهاست

و مفسر پرندگانی است

-که سبز می میرند

"سبز" عصاره ی لبخند خداست

شهد تاکستانهای شور و

                 ــ شکوفه های نا آمده

چه سخت ترا تشنه ام

              -ای سبز

 

www.ghoghnos100.blogfa.com

 

+ نوشته شده در جمعه 6 اسفند1389ساعت 16:1 توسط حميد ابراهيم پور |

جشن موش ها

نویسنده: حمید ابراهیم پور

چند ساعت است که باران قطع شده است؛ تمام روز و شب گذشته باران با شدت بسیار می بارید،بخش های زیادی از کوچه ها و خیابان های شهر به زیر آب رفته است،کوچه های محله ی ((خشکه باغ)) هم که در مرکز شهر قرار دارد دچار آب گرفتگی شد،مسدود بودن دهانه ی پل سر کوچه توسط زباله ها باعث شد که آب از نهر حاشیه خیابان سر ریز شود و هر چه بیشتر عرض خیابان را فرا بگیرد، آب گل آلود و کثیف بود،پر از انواع زباله ها،از آشغالهای پلاستیکی و جعبه های مقوایی و کیسه های پفک نمکی گرفته تا پاکت سیگار و پوست تخم مرغ و قوطی حلبی روغن و غیره ... .

آقای رسولی به زحمت از کوچه های آب گرفته گذشت و به نزدیک خیابان رسید،برای رفتن به ایستگاه تاکسی در آنسوی خیابان باید از سیلاب سر کوچه و حاشیه خیابان می گذشت! برای همین نگاهش را به اطراف چرخاند تا شاید وسیله ای پیدا کند و بتواند با آن از خیابان آب گرفته عبور کند... . چند متر آن طرفتر بقال که به علت آب گرفتگی جلوی مغازه، مشتریانش به بقالی بالای خیابان می رفتند،غرولند کنان با بیلی در دست و در حالی که عصبانی می نمود سعی کرد زباله های دهانه ی پل را بیرون بکشد، اما تلاشش بیهوده بود، تمام حفره ی زیر پل از زباله پر شده بود؛بقال به محض دیدن آقای رسولی که معلم فرزندش بود با ژشتی روشنفکرانه  و در حالی که به مردم بالا دست اشاره می کرد فریاد زد: ((عجب آدمهایی پیدا میشن ها! بی فرهنگ ها! هر چی دم دستشونه میریزن تو نهر...))،آقای رسولی می خواست چیزی بگوید اما جلوی خود را گرفت.او بار ها دیده بود که همین آقای بقال سطل زباله اش را در نهر خالی می کند. خانمی که کمی دورتر ایستاده بود و نا امیدانه به خیابان آب گرفته خیره شده بود زیر لب غرغر کنان گفت: ((مردیکه خپل بی مغز! حالا برامون آدم حسابی شده! با فرهنگ شده! آشغالهایی که این بی شعور خودش این ور پل می ریزه حتما تا حالا همه ی پل های پایین را مسدود کرده...!))

آقای رسولی از کنار یک ساختمان نیمه کاره که در نزدیکی او قرار داشت چند پاره آجر آورد و یکی یکی آنها را پیش پای خود انداخت و چند تا از پاره آجر ها را نیز بین تکه های سنگ و بتن جا مانده از کنده کاریهای چند ماه پیش شرکت گاز که از آب بیرون زده بود قرار داد، بعد با احتیاط بر روی آنها پا گذاشت تا به آن سوی خیابان برود.بالاخره با زحمت بسیار خود را به ایستگاه تاکسی رساند و منتظر ماند؛ دمپای شلوارش خیس شده بود...

سیلابِ پر از زباله هر لحظه وسعت بیشتری از خیابان را فرا می گرفت و عبور مردم نیز مشکلتر می شد.زیر پرچین مغازه های بسته ی نبش خیابان تعدادی جوان جمع شده بودند که ظاهرا از این وضعیت خوششان می آمد و هر از گاه با سر و صدای پر از هیجان خود توجه دیگران را جلب می کردند! مخصوصا وقتی زن یا دختری هنگام عبور از آب دچار مشکل می شد هیاهوی آنها نیز بیشتر می شد. دختر جوانی که زیر فشار خنده ها و هیاهوی جوانها نتوانست خود را کنترل کند، ناراحتی اش را روی خود خالی کرد و با عصبانیت به آب زد و آمد کنار آقای رسولی منتظر تاکسی ماند.از ظاهرش پیدا بود که محصل است،شلوارش تا زانو خیس شده بود...!

جیغ ناگهانی زنان و دختران توجه همه را به سمتی دیگر جلب کرد، جایی که تعدادی موش سراسیمه به این سو و آن سو می دویدند،هیاهوی جوانهای زیر پرچین همراه با سوت زدنهای ممتدِ آنها فضای خیابان سیل زده را پر کرد.حتی افرادی ازچند مغازه ی باز آنسوی خیابان ، بیرون آمده و تماشا می کردند؛ چند نفر هم از پنجره ی طبقه ی دوم و سوم ساختمانِ حاشیه ی خیابان سرشان را بیرون آورده و چیز هایی می گفتند و می خندیدند.هر لحظه موش های بیشتری به علت آب گرفتگی لانه هاشان به خیابان می ریختند،دو نوجوان دوان دوان رفتند و جلوی فرار تعدادی از موش ها را سد کرده و آنها را به سمت زنان و دختران هدایت می کردند و جوان های زیر پرچین نیز با سر و صدای بسیار آنها را تشویق می کردند.برخی اتومبیل های گذری هم می ایستادند و سرنشینان آن از پنجره سرک می کشیدند و گاهی هم فریادی سر می دادند، هیاهوی عجیبی به راه افتاده بود،فضای خیابان پر از هیجان و خنده و داد و فریاد و جیغ و حتی فحش و نا سزا شده بود ... .

آقای رسولی که همچنان در ایستگاه منتظر تاکسی بود،چشم از خیابان بر گرفت و دستی به گونه های خیسش کشید و بعد سر را بالا برد و در حالی که به آسمان پوشیده از ابر های تیره نگاه می کرد زیر لب گفت: (( ای کاش گریز گاهی بود...!))

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 16:33 توسط حميد ابراهيم پور |

نویسنده: حمید ابراهیم پور

متکبر:
خود را از همه بزرگتر می داند.
هرگز زود تر از دیگران سلام نمی گوید.
همیشه بزرگترین جا را اشغال می کند.

از کسی که مورد احترام مردم باشد متنفر است.

همواره خود را مرکز توجه دیگران قرار می دهد.

روی حرف او هیچکس نباید حرف بزند.

در هر مجلس در بالاترین مکان ممکن می نشیند.
دیگران را تحقیر می کند تا خود را بزرگ جلوه دهد.
مهمترین لذت و سرگرمی او شنیدن ستایش های چاپلوسانه است.
اگر کسی در چیزی از او برتر باشد، آن را ناچیز می شمارد.
اگر با ((بزرگی)) روبرو شود به جای سلام می گوید ((چطوری؟))

موقع دست دادن،دست خود را عقب نگه می دارد تا طرف به اجبار خم شود.

در هر جمعی فقط از علایق،سلیقه ها ،توانایی ها و اهداف خود حرف می زند و توقع دارد همه سراپا گوش باشند.

اگر به پست و مقام برسد،آشکارا متجاوز و گردنکش می شود.
افرادی را که ستایشش می کنند تایید و آنهایی را که به او انتقاد نمایند تحقیر می کند.
اگر در پیش پای کسی نیم خیز شد مطمئنا در جهت تایید و تقویت کبر خویش به داشته های او نیاز دارد.

و اگر در پیش پای کسی از جای برخاست مطمئنا آن فرد خود متکبری است که ثروت و مقامی بیش از او دارد و این موجب ترس او می شود.


سفارش متکبر به فرزندانش:
هرگز در پی مردم نباشید بلکه مردم را در پی خود بدوانید.
هرگز کسی را به هیچ دلیلی بزرگ نشمارید چرا که موجب کوچکی شما خواهد بود.
عالمانی که شما را ستایش می کنند تقویت کنید و عالمانی که شما را نقد می کنند تحقیر نمایید.
هرگز از ثروت و مقام غافل نشوید که ضامن بزرگی شما خواد بود.
به هر وسیله عالمان را به ستایش خود وا دارید و اگر نتوانستید آنها را منزوی کنید.
کوچکیِ زیر دستان خود را همواره به آنها یاد آوری کنید تا هیچوقت بزرگی شما را از یاد نبرند.
تا می توانید خود را به مقامات و صاحب منصبان و ثروتمندان نزدیک کنید و اگر توانستید از آنها پیشی گیرید.
اگر کسی شما را مورد انتقاد قرار داد با همه امکانات او را تحقیر کنید، آنوقت خود به دست بوسی شما خواهد آمد.
همیشه در جایی بزرگتر از خود بنشینیدتا در چشم مردم بزرگتر جلوه کنید...


Ghoghnos100.blogfa.com


+ نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 18:7 توسط حميد ابراهيم پور |

شاعر: حمید ابراهیم پور

زمین و زمان بشنود!
فریاد سر می دهم:
تو را دوست دارم؛ ای آشنا!
تو می دانی! آوار بادهای هرزه

تن ترد فریاد عاشق را

                 - می شکند

گل سرخ را پرپر می کند
و قلب نجیب شقایق را
                    - می درد
و می دانی! دل واژه های خروشان فریاد
میان هیاهوی بی زاد و رودِ
- وزغ های مرداب
        - گم میشود
تو را دوست دارم
که می دانی! اینجا ایستاده ام
در افق های پیدای عشق
و فریاد سر می دهم:

تو را دوست دارم ای آشنا!


Ghoghnos100.blogfa.com
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 18:6 توسط حميد ابراهيم پور |

شاعر: حمید ابراهیم پور

بیا ای یار،تو را در جان و سر دارم
به راهت دلبرا؛ صد دیده تر دارم
چنانم سر خوش از عشقت؟ مپرس جانا
که رقص رقصان همه عالم به بر دارم
ببار ای نازنینم،غرق اشکم کن
که آتش ها در این خونین جگر دارم
مگو مستی،از آن خم های سر بسته
تمنای یکی جام دگر دارم
بهار عاشقی در جان من گل داد
بیا،بوی شقایق ها به بر دارم
بیایی یا نیایی،مست افتادم

خوش از این سجده که بر خاک در دارم

Ghoghnos100.blogfa.com
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 بهمن1389ساعت 18:4 توسط حميد ابراهيم پور |

نویسنده: حمید ابراهیم پور

 

حراف:

همیشه در حال حرف زدن است؛حتی وقتی که به ظاهر گوش می کند در اندیشه حرفهایی است که می خواهد بزند!

ارزش هر آدمی در نظر او به اندازه ی گوشی است که به او می دهد.

بهترین دوستش دراز گوش است!!

تکیه کلامش ((گوش کن)) است.

اگر لال شود درجا سکته می کند.

حاضر است سکته کند ولی لال نشود!

او از جمله ی ((حرف،حرف می آورد)) خوشش می آید.

مدام وسط حرف دیگران می پرد.

چانه اش هیچوقت خسته نمی شود.

زیاد حرف می زند اما چیزی برای گفتن ندارد.

او مدام با دیگران در حال ((گفتمن)) است...!

هرگاه دو حراف به هم رسیدند بقول حضرت سعدی از آن میان برخیز چون که آخرش دعواست!

Ghoghnos100.blogfa.com

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 17:52 توسط حميد ابراهيم پور |

نویسنده: حمید ابراهیم پور

 

نادان:

زیاد حرف می زند و کم گوش می کند.

با شوخی دیگران را تحقیر می کند.

درباره هر موضوعی اظهار نظر قاطعانه می کند.

براحتی فریب می خورد.

خیلی زود خشمگین می شود.

به هنگام خشم، راز دیگران را برملا می سازد.

اگر در خیابان از کسی رنجیده شود،در خانه عربده می کشد.

به وقت عصبانیت در مواجه با دیگرانی که هیچ ربطی به موضوع ندارند پرخاشگر می شود.

از شنیدن عیب خود بر آشفته می شود.

با دیگران سریع دوست می شود و با همان سرعت دشمن می گردد.

اگر با کسی اختلاف پیدا کند تمام پل های پشت سرش را با او خراب می کند.

بیش از آنکه به خودش متکی باشد به نام ها و نشانه ها و نماد های جمعی،قومی و قبیله ای متکی است.

از سوال کردن می هراسد چرا که می ترسد نادان جلوه کند!

عیب هرکس را به جای اینکه به خودش بگوید به دیگران می گوید.

گاه با یک بشقاب پلو خریداری می شود...

نادانی سایه ای است که اگر بر جان کسی بنشیند او را برای همیشه در ظلمت جهل و بی خردی ناپدید می کند و از رحمت و برکات روشنایی ی ادراک و شناخت خود،دیگران و جهان محروم می سازد.

 

Ghoghnos100.blogfa.com

+ نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 17:51 توسط حميد ابراهيم پور |

شاعر: حمید ابراهیم پور

 

یکنفر می آید

نور از ظهر کلامش به دلم می تابد

گرمی عاطفه اش،

     بوی صمیمی خدا را دارد

هجرت سبز صنوبر ها را می فهمد

و علف ها و

         شقایق ها را

در صفای ذهنش،آینه جان می شوید

در دلش روشنی و آب

          وضو می گیرند

یکنفر می آید

تا دل روشن تنهایی خود می بردم

تا دل خلوت رازی که درآن

دانه ای در بن تنهایی خود می گرید

یکنفر می آید

که به پهنای خدا می بردم

رو به هر سوی پر از

               بال و پری بی پایان

یکنفر از دل این کوچه ی شب می گذرد

رو به تنهایی خود می خواند:

تشنگی شعر بلند رود است!!

و صمیمیت دریا

           همیشه آبی است!

Ghoghnos100.blogfa.com

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 17:49 توسط حميد ابراهيم پور |

برای مطالعه

نویسنده: حمید ابراهیم پور
اگر از هر فردی وابسته به هر طبقه ای و با هر سطح تحصیلات از پیر یا جوان بپرسند که " نظر شما درباره ی کتاب و کتابخوانی چیست؟" مضمون همه ی پاسخ ها تقریبا نزدیک به این خواهد بود که "کتاب بهترین همراه و همدم آدمی و هدایت گر انسان به سوی رشد و کمال است" .اما اگر بپرسید که "شما در روز نه چند ساعت،بلکه چند سطر کتاب می خوانید؟" یقینا پاسخ ها دلهره آور و مایوس کننده خواهد بود!
براستی چرا آدمی خود را از برکات بهترین همراه و همدم محروم می سازد؟ و چه عواملی باعث این فقر هراس انگیز می شود و آدمی را از همراهی با بهترین دوست هدایت گر به سوی رشد و کمال محروم می سازد؟
ما به خداوند یکتای قادر و دانا و توانایی ایمان داریم که به "قلم" سوگند می خورد و به آنچه که می نویسد و کلام متبرک وحی را با امر به "خواندن" بر پیامبرش(ص) نازل می کند، پیامبر(ص) که می فرمایند: "علم را در چین هم که باشد بیاموز" که در واقع به هجرت از مرتبه ای که در آن قرار دادیم به سوی مرتبه ای والاتر فرمان می دهد! و ما را به حذف همه ی عوامل فاصله زای بین مومن و علم می خواند، و در فرمایشی دیگر مرکب قلم دانشمندان را از خون شهیدان برتر می داند و همانگونه که بدون درک شهید و شهادت نمی توان از برکاتش بهره مند شد و ارزشهای آن را پاس داشت.بدون درک دانش و حکمت و تاثیراتش بر سرنوشت آدمی نمی توان از برکاتش بهره گرفت و البته مرکب قلم دانشمندی که انسان را به سوی خدا که همانا کمال اوست ، هدایت می کند از چنین عزت و منزلتی برخوردار است.
در جای جای فرهنگ و سنت و باور های دینی ما ارزش و اعتبار والای دانش و دانش اندوزی پیداست.اما رجوع به واقعیت ما را با این پرسش مهم روبرو می کند که در کجای باور های ایمانی خود قرار داریم؟!
مهمترین معجزه ی پیامبر (ص) عظیم الشان ما کتاب قرآن مجید است.و قرآن یعنی خواندنی و ما چقدر می خوانیم؟!...
خواندن برای فهمیدن است و برای تغییر از یک وضعیت پست به وضعیتی بالاتر،ما چقدر برای فهمیدن خود،دیگران،جامعه و جهان تلاش می کنیم؟! امام علی (ع) این دروازه عظیم شهر علم رسول ا...(ص) فرمودند: ((هر کس امروزش همانند دیروز باشد مردار است)).آیا جز با مطالعه در احوال خویش و راهی که رفته ایم و می رویم می توان تغییری در فردای خویش ایجاد کرد؟!

ghoghnos100.blogfa.com

بقيه مقاله در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 8 بهمن1389ساعت 17:1 توسط حميد ابراهيم پور |

هیولای هالیوود

نویسنده: حمید ابراهیم پور

موسسه معتبر نشنال ژئوگرافیک، خلیج فارس را خلیج عربی می نامد! موزه لوور پاریس پرشین را از جلوی گلف پاک می کند.ترکیه برای شاعر ما حضرت مولانا که حتی یک بیت شعر ترکی ندارد، به نام خود! مراسم بزرگداشت برگزار می کند و تبلیغات عظیم رسانه ای به راه می اندازد! واز پارسی زبانان تنها یکنفر را آن هم از افغانستان دعوت می کند! سر سرباز هخامنشی در بازار لندن به حراج گذاشته می شود!عرب ها در جشن های ملی خود با تمثال دانشمندانی همچون بو علی و ابوریحان رژه می روند...! و هالیوود نیز لشگر متمدن و پیروز خشایارشا را بربر های وحشی نشان میدهد و آن ها را به دریا می ریزد...! در طول تاریخ هرگز فرهنگ و هویت ما تا به این پایه در معرض هجوم غارتگران قرار نداشته است!
اسکندر مقدونی با همه هیبت و قدرت ویرانگرش آمد و در فرهنگ ایران حل شد گرچه این سردار جنگجو و متجاوز مقدونی در ادبیات ما مقامی بلند یافت و حتی تا جایگاه پیامبران بالا برده شد، اما در این تحریف و اغراق ادیبانه و البته عجیب! رمز و راز ظریفی نهفته است که نشان دهنده ی هوشمندی ، حکمت و ظرافت زیرکانه فرهنگ ایرانی است...! چنگیز با آن سربازان وحشی و صحرا گرد که از همه جهان تنها اسب و شمشیر و خون را باور داشتند، بر این سر زمین تاختند، کشتند و سوزاندند و ویران کردند اما چون خواستند بمانند به هیئت فرهنگ ایران درآمدند! زیرا جهل و بی خردی و جنون و خباثت و خونریزی راهی به جز نابودی ندارد ، پس برای ماندن در هیئت پادشاهان به غلامی دین و آیین و فرهنگ و عشق و خرد این سرزمین در آمدند...
در طول تاریخ، ایران کشور دانش و حکمت و ثروت، همواره در معرض هجوم ظالمان و غارتگران بوده است و گرچه بار ها به اشغال بیگانگان در آمد و ظلم و استبداد و بی عدالتی بر آن سایه گسترانید، اما به سبب ماهیت فرهنگی ناب و مستقل و آزاده اش زنده ماند و راه به آینده سپرد... زیرک ترین دشمنان فاتح در نبرد های میدانی در برابر ماهیت عمیق و گسترده فرهنگ ایران، زمین گیر می شدند و شکست را می پذیرفتند و تسلیم ماندگاری فرهنگ این سرزمین می شدند و اینک غارتگران ، قلب هستی و راز ماندگاری ما را نشانه رفته اند و در پی به تاراج بردن فرهنگ و تاریخ ما هستند! نکند که سرگرم روزمرگی ها باشیم و در پی لذت های غریزی ، سرگرم بازی با اسباب هایی باشیم که همان غارتگران برای ما تهیه کردند! نکند که بر صندلی عافیت طلبی لم دهیم و چشم بر بندیم و بی خیال موریانه هایی شویم که ستون های هویت ما را می جوند.نکند که در هیاهو و غباری که از هجوم غارتگران برخاسته است،گم شویم...! نکند بی کنش های شریف و حکیمانه ی انسانی در سایه ی اوهام خود گرفتار شویم و نبینیم که در چند قدمی ما غارتگران به مدد قدرت های مادی و رسانه ای وارتباطات گسترده خویش ما را در چهار دیواری لذتهای حقیر محبوس کرده و مشغول غارت خزائن معنوی ما هستند...!

فیلم 300 بر اساس رمانی که چند سال پیش در آمریکا به چاپ رسید ساخته شد، رمانی که منتقدین و جامعه ادبی آمریکا کمترین توجه ای به آن نکردند و این کتاب که سراسر دروغ و تحریف تاریخ است، به حد نصاب یک فروش معمول هم دست نیافت اما با کمال تعجب و البته تاسف! کمپانی برادران وارنر این کتاب بی ارزش و ناموفق را با اهدافی تهاجمی و تخریبی تبدیل به فیلم میکند که همان دو روز اول هفت میلیون نفر در آمریکا آن را می بینند که قبل از هر چیز نشان دهنده ی کارکرد وسیع سینما و گستردگی مخاطب آن است، اما در این فیلم، مثل اغلب فیلم های ساخت هالیوود که از نهایت توانایی های فنی و تکنیکی سینمای هالیوود استفاده شده است، تمدن یونان را به عنوان سر منشاء تمدن غرب، بی عیب و نقص و انسانی و پویا و ایرانیان را بربر های وحشی و مخرب و سیاه اندیش معرفی می کند و در واقع به بیننده القاء می کند که ایران از گذشته با بنیان های تمدن غرب مخالفت می ورزیده و در پی نابودی آن بوده! و هر چه شر و پلیدی و زشتی در جهان وجود دارد از تمدن ایران باستان سر چشمه گرفته و هر چه خیر و زیبایی است از آن تمدن غرب است.این فیلم سراسر دروغ که تماما یک فیلم تبلیغاتی و با اهداف سیاسی است برای نشان دادن چهره ای زشت و کریه از ایران ساخته شده است.این فیلم نه تنها ضد ایران است که ضد تاریخ و تمدن بشری است و جالب آن است که تاریخ واقعه ای را که در فیلم کاملا تحریف شده است مورخ بزرگ یونانی هردوت نوشته است: "در حدود سال 480 سال قبل از میلاد خشایارشا پسر و جانشین داریوش بزرگ، در ادامه اختلافات ارضی و جنگ هایی که پادشاهان گذشته ایران و یونان داشتند، به یونان حمله کرد (لئوینداس) سردار یونانی که با هفت هزار تن مامور تنگه "ترموپیل" بود، سیصد سرباز اسپارتی را مجبور به محافظت از دهانه تنگه میکند که سربازان خشایارشا آن سیصد نفر را کشته و بعد از چند نبرد پیروزمندانه دیگر از داردانل می گذرند و فاتحانه وارد خاک یونان می شوند و چون یونانیان در زمان داریوش شهر سارد را که تحت حاکمیت ایران بود به آتش کشیده بودند، ایرانیان نیز بعد از ورود به خاک یونان، آتن و معبد آتنه را به آتش کشیدند و بعد از آن هم خشایارشا داماد خود "مردونیه" را بعنوان حاکم در یونان گذاشت و به طرف ایران برگشت...

کمپانی های سینمایی نیز همچون سایر کمپانی های"سود محور" ابزار دست قدرتمندان جوامع شمال یا مرکزی هستند و با تکیه بر آن در پی تسلط بر جوامع جنوب یا پیرامونی هستند که در بهترین حالت جوامع پیرامونی را هم شکل خود می خواهند نه هم شان خود! و در مسیر تحقق این هدف، از همه ابزار های موجود استفاده می کنند و سینما یکی از مهمترین ابزار های تهاجم به فرهنگ و هویت جوامع پیرامونی است.غارتگران اساسا با جوامعی که ماهیت مستقل فرهنگی و تاریخی ندارند مشکلی ندارند چون ماهیتی مناسب منافع خود را با منت! به آن ها می بخشند.اما به جوامع دارای تاریخ کهن و فرهنگ اصیل نمی توانند هر چیزی را تحمیل کنند و به همین خاطر به دنبال تخریب گذشته این گونه جوامع و مغشوش نشان دادن تاریخ و فرهنگ آن ها هستند تا احساس حقارت را بر آن ها تحمیل نمایند و مجبورشان کنند که برای گریز از این حقارت،خودشان به دامان غارتگران پناه برند و به شکل آن ها در آیند! و کمپانی های بزرگ فیلم سازی یکی از موثر ترین ابزارها برای رسیدن به چنین هدفی است.هیولای هالیوود با همه هیبت و قدرت عظیم فنی، تکنیکی و هنری اش بر جهان ما سایه افکنده و در گوشه گوشه ی این کره ی خاکی در کمتر خانه ای است که محصولات این غول فریبا به نمایش در نیامده باشد! جذابیت های شگفت انگیز این هیولا همواره آدم ها را چشم براه تولیدات تازه خود نگه می دارد و همانند غول افسانه های مادربزرگ آدم ها را دسته دسته با جادوی تصاویر خود به خواب می برد!
بی شک سینمای ما نمی تواند با کمپانی های بزرگ سینمای هالیوود که صاحب میلیون ها دلار سرمایه هستند رقابت کند و حاکمیت بر رسانه های جهان نیز اغلب با کسانی است که عمده سرمایه در گردش جهان را در اختیار دارند و در راستای حفظ و توسعه منافع خود عمل می کنند و با تکیه بر توانایی های مالی خود در پی جهت دادن جوامع بشری در مسیر منافع خود هستند و افکار عمومی جهان را تحت نفوذ و سیطره خود دارند و رسانه های داخلی نیز توان رقابت با این ضحاک های مغز خوار! را ندارند و خیلی هم که زور بزنند شاید بتوانند توجه کنجکاوانه چند همسایه را جلب کنند و اغلب در هیاهوی عظیم رسانه های جهان گم می شوند...! ولی اگر ما توانایی و ابزار مناسب را برای انجام واکنش های فرهنگی و هنری و تاثیر گذاری بر افکار و روند جامعه جهانی نداریم و امکان واکنش همسنگ به کنش های تخریبی و تهاجمی غارتگران را نداریم، اگر نمی توانیم هم سطح و هم وزن رسانه های جهان به مردم آمریکا و اروپا و سایر ملل و همه کسانی که این فیلم را دیده یا ندیده اند، واقعیت تاریخ و حقیقت فرهنگ خود را بشناسیم...حداقل می توانیم به وسیله ابزار های موجود با فرزندان، دانش آموزان و دانشجویانمان و همچنین مردم کوچه و بازار، ارتباط گسترده تر و عمیق تری ایجاد کنیم و درباره آنچه که بر ما میرود به گفتگو بپردازیم و راه های ورود تحریف و تخریب را در بین خودمان شناسایی و مسدود نماییم و جامعه را در برابر ویروس هایی که به هویت ما هجوم می آورند، واکسیناسیون کنیم اگرچه وزارتخانه ای به نام فرهنگ و ارشاد اسلامی،قانونا مسئولیت کنترل و نظارت بر تولید و توزیع محصولات فرهنگی و هنری را بر عهده دارد اما این بسیار ساده اندیشانه است که فکر کنیم سایر وزارتخانه ها و نهاد های دولتی و حتی آحاد مردم در این خصوص مسئولیتی ندارند،گذشته از مراکز رسمی دولتی، تک تک آحاد مردم نیز در قبال حفظ ، توسعه و بلوغ فرهنگ و تاریخ و هویت خود مسئول هستند و هویت فرهنگی و تاریخی ما چشمه ای است که خاک زیستن ما را سبز نگه می دارد و زندگی ما به قدر حیات و جوشش آن آباد خواهد بود...!

ghoghnos100.blogfa.com

+ نوشته شده در جمعه 8 بهمن1389ساعت 16:58 توسط حميد ابراهيم پور |