یکنفر می آید...
شاعر: حمید ابراهیم پور
یکنفر می آید
نور از ظهر کلامش به دلم می تابد
گرمی عاطفه اش،
بوی صمیمی خدا را دارد
هجرت سبز صنوبر ها را می فهمد
و علف ها و
شقایق ها را
در صفای ذهنش،آینه جان می شوید
در دلش روشنی و آب
وضو می گیرند
یکنفر می آید
تا دل روشن تنهایی خود می بردم
تا دل خلوت رازی که درآن
دانه ای در بن تنهایی خود می گرید
یکنفر می آید
که به پهنای خدا می بردم
رو به هر سوی پر از
بال و پری بی پایان
یکنفر از دل این کوچه ی شب می گذرد
رو به تنهایی خود می خواند:
تشنگی شعر بلند رود است!!
و صمیمیت دریا
همیشه آبی است!
Ghoghnos100.blogfa.com
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 17:49 توسط حميد ابراهيم پور
|
تقریبا نزدیک به سی سال است که گاه احساسی را می سرایم یا اندیشه ای را به تصویر می کشم و یا دردی را به جان واژه ها می ریزم و هر از گاه قصه ای می نویسم...که برخی از این آثار به صورت شعر،مقاله و یا داستان کوتاه در مطبوعات رسمی کشور به چاپ رسیده است...