جشن موش ها
جشن موش ها
نویسنده: حمید ابراهیم پور
چند ساعت است که باران قطع شده است؛ تمام روز و شب گذشته باران با شدت بسیار می بارید،بخش های زیادی از کوچه ها و خیابان های شهر به زیر آب رفته است،کوچه های محله ی ((خشکه باغ)) هم که در مرکز شهر قرار دارد دچار آب گرفتگی شد،مسدود بودن دهانه ی پل سر کوچه توسط زباله ها باعث شد که آب از نهر حاشیه خیابان سر ریز شود و هر چه بیشتر عرض خیابان را فرا بگیرد، آب گل آلود و کثیف بود،پر از انواع زباله ها،از آشغالهای پلاستیکی و جعبه های مقوایی و کیسه های پفک نمکی گرفته تا پاکت سیگار و پوست تخم مرغ و قوطی حلبی روغن و غیره ... .
آقای رسولی به زحمت از کوچه های آب گرفته گذشت و به نزدیک خیابان رسید،برای رفتن به ایستگاه تاکسی در آنسوی خیابان باید از سیلاب سر کوچه و حاشیه خیابان می گذشت! برای همین نگاهش را به اطراف چرخاند تا شاید وسیله ای پیدا کند و بتواند با آن از خیابان آب گرفته عبور کند... . چند متر آن طرفتر بقال که به علت آب گرفتگی جلوی مغازه، مشتریانش به بقالی بالای خیابان می رفتند،غرولند کنان با بیلی در دست و در حالی که عصبانی می نمود سعی کرد زباله های دهانه ی پل را بیرون بکشد، اما تلاشش بیهوده بود، تمام حفره ی زیر پل از زباله پر شده بود؛بقال به محض دیدن آقای رسولی که معلم فرزندش بود با ژشتی روشنفکرانه و در حالی که به مردم بالا دست اشاره می کرد فریاد زد: ((عجب آدمهایی پیدا میشن ها! بی فرهنگ ها! هر چی دم دستشونه میریزن تو نهر...))،آقای رسولی می خواست چیزی بگوید اما جلوی خود را گرفت.او بار ها دیده بود که همین آقای بقال سطل زباله اش را در نهر خالی می کند. خانمی که کمی دورتر ایستاده بود و نا امیدانه به خیابان آب گرفته خیره شده بود زیر لب غرغر کنان گفت: ((مردیکه خپل بی مغز! حالا برامون آدم حسابی شده! با فرهنگ شده! آشغالهایی که این بی شعور خودش این ور پل می ریزه حتما تا حالا همه ی پل های پایین را مسدود کرده...!))
آقای رسولی از کنار یک ساختمان نیمه کاره که در نزدیکی او قرار داشت چند پاره آجر آورد و یکی یکی آنها را پیش پای خود انداخت و چند تا از پاره آجر ها را نیز بین تکه های سنگ و بتن جا مانده از کنده کاریهای چند ماه پیش شرکت گاز که از آب بیرون زده بود قرار داد، بعد با احتیاط بر روی آنها پا گذاشت تا به آن سوی خیابان برود.بالاخره با زحمت بسیار خود را به ایستگاه تاکسی رساند و منتظر ماند؛ دمپای شلوارش خیس شده بود...
سیلابِ پر از زباله هر لحظه وسعت بیشتری از خیابان را فرا می گرفت و عبور مردم نیز مشکلتر می شد.زیر پرچین مغازه های بسته ی نبش خیابان تعدادی جوان جمع شده بودند که ظاهرا از این وضعیت خوششان می آمد و هر از گاه با سر و صدای پر از هیجان خود توجه دیگران را جلب می کردند! مخصوصا وقتی زن یا دختری هنگام عبور از آب دچار مشکل می شد هیاهوی آنها نیز بیشتر می شد. دختر جوانی که زیر فشار خنده ها و هیاهوی جوانها نتوانست خود را کنترل کند، ناراحتی اش را روی خود خالی کرد و با عصبانیت به آب زد و آمد کنار آقای رسولی منتظر تاکسی ماند.از ظاهرش پیدا بود که محصل است،شلوارش تا زانو خیس شده بود...!
جیغ ناگهانی زنان و دختران توجه همه را به سمتی دیگر جلب کرد، جایی که تعدادی موش سراسیمه به این سو و آن سو می دویدند،هیاهوی جوانهای زیر پرچین همراه با سوت زدنهای ممتدِ آنها فضای خیابان سیل زده را پر کرد.حتی افرادی ازچند مغازه ی باز آنسوی خیابان ، بیرون آمده و تماشا می کردند؛ چند نفر هم از پنجره ی طبقه ی دوم و سوم ساختمانِ حاشیه ی خیابان سرشان را بیرون آورده و چیز هایی می گفتند و می خندیدند.هر لحظه موش های بیشتری به علت آب گرفتگی لانه هاشان به خیابان می ریختند،دو نوجوان دوان دوان رفتند و جلوی فرار تعدادی از موش ها را سد کرده و آنها را به سمت زنان و دختران هدایت می کردند و جوان های زیر پرچین نیز با سر و صدای بسیار آنها را تشویق می کردند.برخی اتومبیل های گذری هم می ایستادند و سرنشینان آن از پنجره سرک می کشیدند و گاهی هم فریادی سر می دادند، هیاهوی عجیبی به راه افتاده بود،فضای خیابان پر از هیجان و خنده و داد و فریاد و جیغ و حتی فحش و نا سزا شده بود ... .
آقای رسولی که همچنان در ایستگاه منتظر تاکسی بود،چشم از خیابان بر گرفت و دستی به گونه های خیسش کشید و بعد سر را بالا برد و در حالی که به آسمان پوشیده از ابر های تیره نگاه می کرد زیر لب گفت: (( ای کاش گریز گاهی بود...!))
تقریبا نزدیک به سی سال است که گاه احساسی را می سرایم یا اندیشه ای را به تصویر می کشم و یا دردی را به جان واژه ها می ریزم و هر از گاه قصه ای می نویسم...که برخی از این آثار به صورت شعر،مقاله و یا داستان کوتاه در مطبوعات رسمی کشور به چاپ رسیده است...